ی مراد از نفس، ذات و حقیقت آن چیز است (نفس الشیء)
2- در معنای دوم، مراد، نفس ناطقه انسانی است که “عبارت است از مجموعه خلاصه لطایف اجزای ترکیب بدن که آن را روح حیوانی و طبیعی خوانند و نوری که بر او فایض شود از روح علوی و انسانی و بدان نور مورد فجور و تقوا گردد” و البته مراد از نفس، این معناست.39
امام محمد غزالی (م قرن پنجم ق) واژههای قلب، روح و عقل را معادل نفس میگیرد که هر کدام از آنها با تفاوت در معنا به نوعی بر نفس اطلاق میشوند.40
همانگونه که گفته شد در حوزههای مختلف معانی و تعابیر متفاوتی از نفس مطرح شده است، اما دو بُعد کلی در این بیانات میتوان از نفس به دست داد و غزالی آن را تحت عنوان معانی خاص و عام از نفس ارایه کرده است. وی میگوید: نفس به معنای عام، جوهر قائم بالذات (حقیقت انسان) است که فلاسفه آن را “نفس ناطقه”، قرآن کریم “نفس مطمئنه” و”روح” و عارف “قلب” مینامند. نفس به مفهوم خاص، اصل و اساس صفات مذمومه و خویهای ناپسند انسان است که آدمی موظف به مجاهدت با آن است.41 در همین ارتباط و درباره تعابیر عرفا از اطلاق اسامی بر روان آدمی، شهید مطهری میگوید که روان انسان تا زمانی که در بند شهوات است، نفس و آنگاه که کانون معارف الهی میشود، “قلب” و زمان درخشش محبت الهی در آن، “روح” و وقتی به شهود میرسد، “سرّ” نامیده میشود که البته مراتب بالاتر از سرّ، نزد عرفا “خفی” و “اخفی” است.42
در قرآن نیز “نفس” به معانی مختلفی آمده است از جمله:
1- به معنای خود انسان: “لاتکلّف نفس الا وُسعها”.43
2- به معنی اصل و بن انسان: “یا ایها الناس اتقوا ربکم الذی خلقکم من نفس واحده”.44
3- به معنای ابعاد مختلف روانی انسان؛ قرآن با توجه به کنشها و حالات روحی متفاوت انسان، نفس را به سه قسم امّاره، لوّامه و مطمئنّه نامگذاری میکند:45
الف) نفس امّاره: “و ما اُبَرّیءُ نفسی ان النفس لامّاره بالسوء”.46
ب) نفس لوّامه: “و لا اقسم بالنفس اللوّامه”.47
ج) نفس مطمئنّه: “یا ایتها النفس المطمئنّه…”.48
همچنین واژههای قلب و روح در قرآن بارها و در معانی مختلف به کار رفته است؛ قلب به عنوان کانون فطرت پاک، محل ایمان و جایگاه عواطف گوناگون و روح به عنوان عامل افاضه حیات، وحی، فرشته و قرآن ذکر شدهاند؛ اما کلمه عقل به عنوان کانون تفکر و اندیشه در انسان به کار رفته است.49 غزالی برای هر یک از عناوین قلب، روح و عقل مانند نفس دو وجه معنایی ذکر کرده است و به نظر میرسد آن وجه معنایی که مفهوم کلیتر را در بردارد، آن را با نفس به معنای عام معادل میسازد. به این ترتیب که “قلب” به معنای کشنده بار امانت الهی و تجلیگاه و محل فرود معارف الهی، و “روح” به عنوان جوهر مُدرِک فناناپذیر و نشأت گرفته از امر الهی و “عقل” به معنای “نیروی مدرِک علوم و معارف” میتوانند با “نفس” به معنای جوهر و حقیقت انسان مرادف تلقی شوند.50
مطلب دیگر درباره ارتباط نفس و بدن و تعامل آنهاست. اکثر فلاسفه به وجود این ارتباط قایلند، گرچه توجیه و تبیین این تعامل با توجه به اینکه به لحاظ جوهری متفاوتند، به راحتی امکانپذیر نیست؛ زیرا نفس جوهر روحانی مجرد و بدن موجود جسمانی است.
ابنسینا از آنجا که نفس را مبدأ حرکت و کمال جسم آلی و نیز منشأادراکات و احساسات میداند که فرمانروای تن است، طبیعتاً درباره تأثیر نفس تردیدی ندارد؛البته او به تأثیر افعال بدن بر نفس نیز باور دارد و حالاتی چون خواب، بیداری، بیماری، سلامتی، شادی، غم و… را که با همراهی بدن برای انسان رخ میدهد، در نفس وی مؤثر میداند.51
غزالی درک این مطلب را از طریق مکاشفه و الهام امکانپذیر میداند، اما در این خصوص توضیحی به این مضمون داده است که یکی از عناوین معادل نفس، “قلب” است که دو جنبه دارد، قلب جسمانی که در سینه آدمی قرار دارد و قلبی که به عنوان لطیفه روحانی است (که به معنای نفس است)، میان این دو قلب رابطه وجود دارد. ارتباط میان نفس و سایر اندامهای بدن نیز از طریق قلب جسمانی صورت میگیرد، در واقع این قلب به منزله قرارگاه نفس و مرکبی برای آن است که از آنجا تدبیر بدن و تصرف در آن را انجام میدهد.52
نفس برای اقدام به عمل نیاز به محرک و انگیزه درونی دارد تا وی را به انجام فعلی ترغیب کند؛ حتی اگر محرک بیرونی هم موجب تمایل شخص به کاری شود، باز هم این میل با ورود به درون شخص از طریق حواس پنجگانه، نفس را تحت تأثیر خود قرار داده و به کنش وامیدارد. این محرکهای درونی همان خواطر، اندیشهها و خلجانهاست که برانگیزنده اراده است و تا این خواطر نباشند، ارادهای واقع نمیشود و در نتیجه فعلی صورت نمیگیرد؛ بنابراین میتوان گفت مبدأ افعال و رفتار آدمی اعم از خوب یا بد همین خواطر و واردات قلبی است.53
ابن سینا قوای مدرکه و دریابنده را دو گونه میداند: ظاهری و باطنی؛ قوای ظاهری همان حواس پنجگانه بینایی، شنوایی، چشایی، بویایی و لامسه است و وظیفه ادراک محسوسات را به عهده دارند. وی قوای باطنی را نیز پنج مورد شمردهاست:
1-حس مشترک: پذیرنده تمام صورتهای نقش بسته در حواس پنجگانه است و کار ادراک حسی را انجام میدهد.
2- قوه خیال یا مصوّره: حافظ صورتهای موجود در حس مشترک است که بعد از پنهان شدن محسوسات نیز آن صور باقی میماند و با تصرف در آن صور یا بدون تصرف، آنها را مجدداً به ذهن میآورد.
3- قوه متصرفه (متخیله – متفکره): ترکیب کننده و منتشر کننده صورتهایی است که از حس گرفته و معناهایی که از وهم دریافت کرده است. اگر این قوه توسط عقل به کار رود، قوه “مفکره” و اگر وهم آن
را به کار گیرد، قوه “متخیله” نامیده میشود.
4- قوه وهم: درک کننده معانی غیرمحسوسِ موجود در محسوسات جزئیه است.
5- قوه حافظه یا ذاکره: حافظ معانی غیرمحسوسِ موجود در محسوسات جزئیه است که توسط قوه وهمیه درک شده است و به جهت توانایی بر حفظ مدرکات خویش، “حافظه” نامیده شده است.
علاوه بر قوای مذکور که بین حیوان و انسان مشترکند، وی قوه دیگری را نیز نام میبرد که خاص نفس انسانی است و از آن به عقل یا نفس ناطقه تعبیر میشود.54
در تعریف عقل گفتهاند: “مجموع قوای ذهن که موجب تمییز و تشخیص و شناخت و یقین می‏شود”.55
ابنسینا عقل را به دو قسم عملی و نظری تقسیم میکند. عقل عملی، کار تدبیر بدن را انجام میدهد که البته برای آن از عقل نظری کمک میگیرد. میتوان گفت نتیجه و ثمره عقل عملی “اخلاق” است، اعم از اخلاق نیک یا بد.
عقل نظری، درک معقولات میکند و صور کلی مجرد در آن نقش میگیرد. این عقل بالقوه میتواند به عالم بالا صعود کند و در آنجا از مبادی مجرد بهره گیرد. ابنسینا عقل نظری را به چهار نوع تقسیم میکند:
1- عقل هیولایی 2- عقل بالملکه 3- عقل بالفعل 4- عقل مستفاد
عقل هیولایی صرف قوه و استعداد و به عبارتی استعداد دریافت معقولات نخستین است، مانند استعداد کودک به نویسندگی. عقل هیولایی وقتی از قوه صرف خارج شود و توان درک معقولات اولیه را بیابد، به عقل بالملکه میرسد.
عقل بالملکه زمانی واقع میشود که عقل بتواند با استفاده از معقولات اولیه و بدیهی، خود را به درک معقولات ثانویه که اکتسابی هستند، از طریق حدس یا فکر برساند؛ مانند استعداد شخص بیسواد برای نویسندگی. تعقل در اینجا صورت میگیرد.
در مرحله عقل بالفعل، معقولات دوم بالفعل در نفس انسان موجودند و نیاز به کسب مجدد ندارند. به عبارتی عقل بالفعل، استعداد حاضر کردن معقولات دوم و همان کمال قوه است؛ مانند امکان نوشتن فرد هرگاه اراده کند.
در مرحله عقل مستفاد، نفس عملاً به مشاهده معقولات میپردازد. در واقع در اینجا عقل فعلیت
مییابد و عقل مطلق میشود؛ اما آن حقیقتی که موجبات سیر عقل را از ابتدا تا مرتبه چهارم فراهم میآورد، عقل فعال است که خارج از نفس انسان جای دارد و رابطه آن با نفس انسان مانند رابطه نور با نیروی بینایی است.56
ابنسینا علاوه بر مراتب چهارگانه عقل، “عقل قدسی” را نیز مطرح میکند. صاحب چنین عقلی به دلیل صفای باطن و شدت اتصال به عقل فعال از حدس بسیار قوی برخوردار است و درک معقولات به او افاضه میشود.57
تا اینجا آنچه درباره نفس گفته شد، عمدتاً مبتنی بر نگرش فلسفی بود. اما همانگونه که در ابتدای بحث گفته شد، حوزههای مختلفی به نفس توجه داشتهاند که یکی از آنها عرفان است. واقع آن است که کلام عرفا به دلیل وجدان و شهود حقایق از حلاوتی دیگر برخوردار است؛ شاید به این خاطر باشد که یافتههای سایر حوزهها به طریق علم حصولی است و به عبارتی محصول، علم النفس و شناخت قوای آن است، اما در عرفان، هدف،